جوانه می زند کم کم

شاخه ی خشک شمشاد

باغچه ی کوچکمان

پر ز سنبل دلشاد

سوز و سرما برفت

بویی از عید آمد

پس ببینیم همه حاشیه ها

چادر گل گلی گلبانو

و عصای مشهدی آقا جون

خانه های ایتام

جامه های پاره

مادری آشفته

شانه های لرزان

چشمهای طفلان

و سرایی دیگر

پدری سخت در آغوش اجل

کودکان وامانده

بر سر خود بزنند

که ز درمان پدر

آه نبود در کاسه

مادران نالیدند

کودکان اشک بریختند ولی

چشم من دید چمن

رنگهای گل سرخ

آسمانی آبی

و زمینی سر مست

از گل و سبزه و بوی شب بو

 

کبر

آمار هر چه بگوید دقیق نیست

آغاز هر چه که باشد شروع نیست

گاهی شروع شروه ای بیش نیست

گاهی عدد هجوه ای ز خویش نیست

استاد بیاید و بیاموزد که هر کدام

انسان بداند و آدم بیابد و

هیچ کس هیج نیست

 

مهر

دانه های برف

از پس پنجره

میلرزاند مرا

که شعله ی گرم

شومینه نوازشگر

چشمانم است

کاش پرنده ای

بی لانه نباشد

 

برای دوستانم

دوستی ها را بباید یاد کرد

دوست را همواره باید شاد کرد

در لحظه های بی کسی یا بی غمی

جایی برایش باز کرد

در گوشه هایی از دلت

واگویه های محفلت

در ناخوشی های کویر

یا سر خوشی های حقیر

در سوز و آه و دغدغه

در جای ناز و قهقهه

جایی برایش باز کرد