با اشکهای دلم
آبیاری میکم
بسان بزرگ شدنت
که جوانی ام را
بهایش دادم
میخواهمت بی حضور
تنها در خیالم
یادت نمی کنم
چون سایه ای کنارم
همراهمی
مادر( در راستای پست نقش و نگار)
پس کوچه های باغ
با رنگی از خزان
شب میشود کنون
صبحش اگر سفید
کاج قدیمی ام
یاد آورم بشد
لختی درنگ ، صبر
دوران گذر کند
سختی بسر کند
برگ و شکوفه داد
این نونهال من
گر چه دلم پر است
از لحظه های غم
امید و آرزو
در روح و جان من
باری که دوش من
گر دوش کوه بود
با آن ابهتش
حتما که خم بکرد
لیکن چو مادری
باید تحملی
عمرش به پای تو
مهرش برای تو
خاری اگر رود
در دست و پای تو
خون میشود دلش
این جان فدای تو
حق دارد و حقوق
واضح ،مبرهن است
اما گذشت او
دریای احمر است
گر باب زندگی
بسته بشد گهی
بازش کند ولی
با رنگ بندگی
چشم امید او
خاکستر و غبار
غم خانه ی دلش
شد زنگ انتظار
دلتنگ
یادی برای من
ماهم بیا ببین
این لحظه های من
سازی از آن تو
رقصی برای من
گاهی بیا ،شنو
واگویه های من
دلتنگ اگر شدم
با اختیار نیست
دستم بگیر ،ببین
دست و دعای من
گریه اگر کنم
بینند ناکسان
ای آسمان ببار
اینک بجای من
تلاش
لب گشودم
با زبان بی زبانی
در پناه مهربانی
جستجو کردم
آهنگ بی احساس صدایت
تا لحظه های تنهاییم
دل خوشی های جوانیم
پر کند با رقص شقایق
بوی نرگس
و طراوت شبنم
با این خیال که
برایت با طراوت بمانم
شکر
قدر لذت را بدان
خنده های سرسری
لحظه های دلبری
غر غر همسایه ای
گریه های کودکی
سرزمین مادری
جار و جنجال پدر
سرخوشی های سفر
ماه در فصل شتا
کار با لطف و سخا
شکر کن ، قدرش بدان
زندگی
بی محابا میزنند
هر کدام ثانیه ای
یا لحظه ای
یکی ساده چو رنگ آب
یکی سخت است
مثال سنگ
مهم انست برای هر یکش
یک دم درنگ باشد
نادانی
تابشش از تابشت
جان می گرفت
غره بشد یک دم
ز نورش خود گرفت
لیکن تو خورشیدی
ببخش نورت به ماه
چون دیگران
هر کس به نوعی
در گرو دارد وجودش
با وجودت
ماه هم ،چنین
اما نمیداند
پس تو ببخش
نادانی اش
بخشنده باش ،بخشنده

